بارون
امروز زنی را دیدم که بوسه از لبش میچکید!
خدا را شکر
پس/ هنوز مردی است که عاشقانه میبارد......!!
دل نا اهل
صبرت عجیب
اهلی کرد
دل نا اهلم را...
متحیرم از اعجاز روزی
که خجالت می کشی که متانت کرده ای
مایوس میشوی که تفکر کرده ای
و تو را اسیر میکند خاطر آنهایی
که تورا انگار کرده اند...
حال که خود آشفته کرده ای خاطر بسیاری را که کوهشان برایت ارزنی است...
و تو خود میدانی
لایق حتی نفس کشیدن هم نیستی!!
می جنگی تا اسیر کنی
و بگویی که من! من! من اسیر کردم
وآزاد کنی
تا بگویی من! آزاد کردم
و تو خود اسیری
اسیر نام نواده ای از نوزادِ نواده ای از یک میمون به اوج رسیده...
با خود درگیرم
انسانم یا میمون؟
اشرفم یا فرش؟
شایسته ام یا بایسته؟
خالی ام یا خیلی؟
هیچ چیزم یا هر چیز؟
آنچه میدانم اینست که هستم...
اما نمیدانم کیستم
مرا دیگران آورده اند و دیگران نامیده اند و دیگران امید داده اند و دیگران را عشق ورزیده ام و دیگران مرا خواهند برد...
پس او
خدایی که میگویند تنهاست... به چه چیز می اندیشد؟ به که عشق میورزد؟
نه گذشته دارد و نه آینده
حالش را با خیال چه کسی میگذراند؟
روزهای بارانی با که قدم میزند؟
برگهای پاییزی را با که له میکند؟
آرزویش چیست؟
یعنی هیچ؟
ولی من جوابش را فهمیده ام
پشت همین پنجره...
او هم عشقی داشت...
او رفت...
او ماند...
وگفت همیشه تنهایم...
و خواهم بود
ومرا خیال قدم زدن در روز بارانی، روی برگهای خشکیدۀ نمناک با هیچکس نیست!
اما من
اکنون که با خیالِ انگار کرده ای، زیر رگبار ، کنار پنجره چای مینوشم،
ایمان دارم...
خدا هم در حسرت لیوان چای من است...
میم .کیان
بر من نقش بسته ای...
خواهی نخواهی
بر من نقش بسته ای
همه ام هیچ است
و هیچت همه چیز...
درد
دوباره زده است به سرم
خیالت...
نداشتنت...
درد دارد...

نقاب خنده
فراموش می شوم
راحت تر از رد پایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می شود
راحت تر خاطره عطر پیچیده در هوا
که با رهگذری تاره از کنارت رد می شود...
و راحت تر از آنکه فکر کنی
فراموش می شوم
فراموش می شوم!

آرزو دارم نوروزی که در پیش داری
آغازی باشد
برای روز هایی که در پیش داری...
سال نو مبارک
برگرد
لبخند
کنار رود خانه بودیم
که لبخندم را
آب برد
و تو نشستی روی لبهام
گم شدم
سنت های دیرینه
دیگر شرم ندارم
پرنده خیالم را پرواز دهم و
در آغوش گرمت آرام بگیرم
چه کرده ای با من
که این چنین سنت های دیرینه ام را زیر پا گذاشته ام؟!!
توجه!
با تو هستم ای مرد
زن که اعتماد کرد
شکننده تر می شود
پس حواست را بیشتر جمع کن
پیچک
پیچک می شوم
وحشی
می پیچم به پر و پای ثانیه هایت
تا حتی نتوانی
لحظه ای
بی من "بودن"
را زندگی کنی...
تبریک
امروز که تموم شد اما من تمام لحظه ها یاد گذشته بودم.
عشق من روزت مبارک
از روزی که نامت ملکه ذهنم
احساس می کنم
جمجمه ام با شکوه ترین امپراتوری دنیاست...
بی ربط نوشت:کسی می دونه این بلاگ من چه مرگشه؟ چرا کامنت ها رو نشون نمی کنه؟
با همه مجاز بودنت
تورا
حقیقتی انکار ناپذیر می دانم
که چون هوا
در لحظه هایم جاری شده ای
سینه ام می سوزد
از تنفس در هوای آلوده تنهایی
بیا و این بار
محض خاطر دل دربه در من هم که شده
بگذار تو را
تنها نفس بکشم
نامه
چقدر دلم می خواد نامه بنویسم
همه چی آمادس
تمبر و پاکت و کاغذ و یه عالمه حرف نا گفته
فقط کاش
کسی منتظر نامه ام بود!!!!!!!
خوش بودن
خوش بودن به همین سادگی نیست!
کلی ماجرا دارد
باید تو باشی و باران
روی مبل ِکنار شومینه
گیلاس های ودکا و سیگار پشت سیگار
گرمای دستهای تو باشد
لبخندت...
و چشمان من خیره به این همه مهربانی و قدرت...
انگار خوش بودن به همین سادگی است!
بمان با من
با تو زلالم
در تو تنیده
محو
گم
هیچ
بمان با من...
رژ لب
قرمز ترین رژلبم را می زنم
به مهمانی عشقت می آیم
به صرف بوسه...
بودن تو
یک شب مه گرفته
و حرف هایی تلخ
که از اعمال دلتنگی ام
بیرون می آیند...
دستم را بگیر!
من به بودن تو
احتیاج دارم
فرصت
کاش تمام ساعت های دنیا
از کار می افتادند
تا دنیا تعطیل می شد
حالا که فرصت بوسیدن لب هایت
همین شعر است...
...
هیچ چیز این روز ها آرامم نمی کند
نه بودن کمرنگت
نه گریه های شبانه ام
نه درددل کردنم با دیوار!
نه دیوان فروغ
و نه حتی سیگار...
چیزی در درونم فرو ریخته است...!!!
بدون من
سرما خورده ام
و نا خوش
باز هم بدون من
زیر باران قدم زدی؟
جمعه
کاش هر روز جمعه بود
تا من می توانستم هر روز
دلتنگی هایم را به گردن غروب
بیاندازم
جعل
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه
با قطره چکان جعل می کردم
خاطرم آمد
شاید دلتنگ خنده هایم باشی
ببخش اگر این روز ها
عشق با گریستن ثابت می شود!!!!!!!!!!
قند
قند خونم پایین اومده
کمی با من حرف بزن
کمی قند در دلم آب کن!!!

ترس
ما که از هر چیزی ترسیدیم
به سرمان آمد
بیا یه کمی هم از خوشبختی بترسیم!!!
خیانت
این رخت خواب را وارونه خواهم خوابید
تا دوباره دیدنت!!!
خیانت است به تو
درآغوش خیالت خوابیدن...
بوی تن تو
نکند آن دورترهـا ...
می آیی
می آیی
رد قدم هایت
صورتم را خیس می کند
قائده ها
کجای این دنیا پنهانند؟
ویار
بوسه های مجازی نفرست
هوس ِ طعمِ لب هایت را می کند
زنی که دلش
آبستن عشق توست...
بدرد لای جرز می خورد
زبان درمانده از توصیفت
...
بگو گل بگیرند ادبیات را
بدرد لای جرز می خورد
وقتی تعریفی از تو
در خودش ندارد...
درد دوری
درد را به چه اندازه می گیرند؟
درد دارم!
...
از اینجا تا تو....
گوشه کنار های آغوشت
دلم یک شب تنهایی می خواهد
با یه عالمه تو
و تمام گوشه و کنار های آغوشت
نظرات ()